الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
529
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
ولى از دوستان و نزديكان چگونه انتقام تو را بازپس گيرم ؟ دنيا بر روى من بسته نشد به خاطر تنگى و فشار بلكه آن چشمى كه تو را نبيند كور باد . اى دريغا ! كه ديگر نمىتوانم دست و سينه تو را ببوسم كه همواره آكنده از محبت و مهربانى بود و ديگر هيچگاه آن جان گرامى را زيارت نخواهم كرد [ روحى كه ] بهترين مشكها براى او مانند جسم و جسد بود . اگرچه از بهترين و كريمترين پدر زاده نشدى همين مقدار از كرم پدر تو كافيست كه براى من بهترين و بخشندهترين مادر بودى . اگر از مردن تو نكوهشگران خوشحال شدند پس همانا بينى آنها را به خاك خواهم ماليد . ترك ديار نمود و به ديار باقى شتافت نه اينكه ديگران را احترام نگذارد بلكه غير از خداوند ، فرمان كس ديگرى را نمىپذيرد . و هيچ راهى نمىرود مگر قلب آكنده از فرياد و ناله و به غير از كرامت طعم ديگرى نخواهد چشيد . به من مىگويند تو در هر ديارى نيستى و آنچه را مىخواهى به آسانى قابل دسترسى نيست . در بين آنها كسانى وجود دارد كه مىدانند من از معادن و سرچشمههاى دوردست براى آنها درهاى گرانها خواهم آورد ( يعنى از جايى كه كسى دستش نمىرسد من براى آنها خير و منفعت مىآورم ) . و جمع كردن آب و آتش براى من دشوارتر از جمع كردن جديّت و فهم نيست ؛ و لكن همواره من از لبه تيز شمشير يارى مىگيرم و به او حمله مىبرم و او را غارت مىنمايم . و در روز ديدار او را مورد سلام و درود خود قرار مىدهم پس من آن مرد شجاع ستمگر نيستم . و من از قومى هستم كه گويى جانهايشان و روحشان اكراه دارد كه در بين گوشت و استخوان قرار بگيرد . آرى ، اى دنيا ! من اينچنين هستم پس اگر خواهى برو و اى جان من هرچه مىتوانى درباره كرامتها و خوبىها او بيافزاى . پس مادر من ! هيچگاه لحظهاى از او نمىگذشت مگر اينكه مرا به خوبى و عزت رهنمون مىگشت و هيچگاه قلبى همراه من نبود كه ظلم را قبول نمايد و زير بار ظلم و ستم برود . 1312 - خمار تتنفس الصهباء في لهواته * كتنفس الريحان في الاصال و كانما الخيلان في وجناته * ساعات هجر في زمان وصال ( ابو القاسم اسعد بن ابراهيم ) * * * همانا شراب در حنجره و دهانش آنچنان نفس مىكشد كه گلهاى خوشبو در عصر نفس مىكشند . و گويى اينكه اسبها روى گونههايش مانند ساعت